|
از مرحوم آیت الله سید علی آقا قاضی(ره)، افراد بسیاری از تلامذه ایشان نقل کردند که ایشان بسیار در وادی السلام نجف برای زیارت اهل قبور می رفت و زیارتش دو و سه و چهار ساعت به طول می انجامید و در گوشه ای می نشست به حال سکوت؛ شاگردها خسته می شده و بر می گشتند و با خود می گفتند:استاد چه عوالمی دارد که اینطور به حال سکوت می ماند و خسته نمی شود. عالمی بود در طهران، بسیار بزرگوار ومتقی و حقاً مرد خوبی بود؛مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد تقی آملی(ره)، ایشان از شاگردان سلسه اول مرحوم قاضی در قسمت اخلاق و عرفان بوده اند. از قول ایشان نقل شد که:
من مدتها میدیدم که مرحوم قاضی دو، سه ساعت در وادی السلام می نشینند. با خود گفتم: انسان باید زیارت کند و برگردد و به قرائت فاتحه ای روح مردگان را شاد کند؛ کارهای لازم تر هم هست که باید به آنها پرداخت. این اشکال در دل من بود اما به احدی ابراز نکردم، حتی به صمیمی ترین رفیق خود از شاگردان استاد.مدت ها گذشت و من هر روز برای استفاده از محضر استاد به خدمتش می رفتم، تا آنکه از نجف اشرف عازم بر مراجعت به ایران شدم ولیکن در مصلحت بودن این سفر تردید داشتم؛ این نیت هم در ذهن من بود و کسی از آن مطلع نبود. شبی بود می خواستم بخوابم، در آن اطاقی که بودم در طاقچه پایین پای من کتاب بود، کتابهای علمی و دینی؛ در وقت خواب طبعاً پای من به سوی کتابها کشیده می شد. با خود گفتم برخیزم و جای خواب خود را تغییر دهم، یا نه لازم نیست؛ چون کتابها درست مقابل پای من نیست و بالاتر قرار گرفته، این هتک احترام به کتابنیست. در این تردید و گفتگوی با خود بالأخره بنا بر آن گذاشتم که هتک نیست و خوابیدم. صبح که به محضر استاد مرحوم قاضی رفتم و سلام کردم، فرمودند: علیکم السلام، صلاح نیست شما به ایران بروید و پا دراز کردن به سوی کتابها هم هتک احترام است. بی اختیار هول زده گفتم: آقا! شما از کجا فهمیده اید، از کجا فهمیده اید؟! فرمود: از وادی السلام فهمیده ام! ![]() عارف بالله سید هاشم حداد--- حداد و روح مجرد آقا سید هاشم حداد می فرمود: « چندین بار خدمت آقای قاضی عرض کردم که اذیت های قولی و روحی، امّ الزوجه( مادر زن) من، به حد نهایت رسیده است و من حقاً دیگر تاب و صبر شکیبایی آن را ندارم و از شما می خواهم اجازه دهید زنم را طلاق دهم.» مرحوم قاضی فرمودند: از این جریانات گذشته، تو زنت را دوست داری؟ عرض کردم: آری. فرمودند: آیا زنت هم تو را دوست دارد؟ عرض کردم: آری. فرمودند: ابداً راه طلاق نداری. برو صبر پیشه کن، تربیت تو به دست مادرزنت می باشد، با این طریق که می گویی خداوند چنین مقرر فرموده است که ادب تو به دست مادرزنت باشد. باید تحمل کنی و بسازی و شکیبایی پیشه کنی! من هم از دستورات مرحوم آقای قاضی ابداً تخطی و تجاوز نمی کردم و آن چه این مادرزن بر مصایب ما می افزود تحمل می نمودم تا این که یک شب تابستانی خسته و گرسنه و تشنه به منزل آمدم، داخل اطاق بودم که مادرزنم تا فهمید من آمده ام شروع کرد به ناسزا گفتن و فحش دادن و همین طور به این کلمات مرا مخاطب قرار دادن، من هم داخل اتاق نرفتم، یکسره رفتم پشت بام تا در آن جا بیفتم ولی این زن صدای خود را بلند کرد به طوری که نه تنها من بلکه همسایگان هم می شنیدند و به من سبّ و شتم و ناسزا گفت، گفت و گفت و همین طور می گفت تا حوصله ام تمام شد ولی بدون این که به او پرخاش کنم و یا یک کلمه جواب بدهم از خانه بیرون رفتم و سر به بیابان نهادم. بدون هدفی و مقصودی همین طور داشتم می رفتم، در این حال ناگهان دیدم من دو تا شدم، یکی سید هاشمی است که مادرزن به او تعدّی می کرده و سبّ و شتم می گفته و یکی، من هستم که بسیار عالی و مجرد و محیط می باشم و ابداً فحش های او به من نرسیده، و اصلاً به این سید هاشم، فحش نمی داده و مرا سبّ و شتم نمی نموده، در این حال برایم منکشف شد که این حال بسیار خوب و سرور آفرین و شادی زا فقط در اثر تحمل آن ناسزا ها و فحش هایی است که وی به من داده است و اطاعت از فرمان استاد مرحوم قاضی برای من فتح باب نموده است و اگر من اطاعت نکرده، تحمل اذیت های مادرزن را نمی نمودم تا ابد همان سید هاشم محزون و غمگین و پریشان و ضعیف و محدود بودم. الحمدلله که الان این سید هاشم هستم که در مکانی رفیع و مقامی بس ارجمند و گرامی هستم، که گرد و خاک تمام غصه های عالم بر من نمی نشیند و نمی تواند بنشیند. فوراً از آن جا به خانه بازگشتم و به دست و پای مادرزنم افتادم و می بوسیدم و می گفتم: مبادا تو خیال کنی من الان از آن گفتارت ناراحتم از این پس هر چی می خواهی به من بگو که آن ها برای من فایده دارد. » آقای قاضی می فرمودند: « انسان هیچ وقت نباید مأیوس شود و از دیر کرد نتیجه نباید دست از سیر و سلوک بردارد زیرا ممکن است کسی با ناخن زمین را بخراشد و سپس ناگهان به اندازه گردن شتر آب زلال و روان جاری شود. »
وقتی انسان حق پدر و مادرش را ادا کند جمال امام ها پیدا می شود.نکند حق آنها را ضایع کنی که راهت بسته می شود. ![]() ولادت سيد علي قاضي طباطبايي در سيزده ذي الحجة سال 1285، پا به عرصه وجود گذاشت. پدر ايشان، سيّد حسين قاضي رحمه الله انساني بزرگ و وارسته بود كه از شاگردان بنام و برجسته آية اللّه العظمي ميرزا محمّد حسن شيرازي رحمه الله به شمار مي آمد و از ايشان اجازه اجتهاد داشت.(1) درباره ايشان آمده: زماني كه قصد داشت سامرّا را ترك كند و به زادگاهش تبريز بازگردد، استادش ميرزاي شيرازي به او فرمود: "در شبانه روز يك ساعت را براي خودت بگذار!" مرحوم آقا سيّد حسين در تبريز چنان مشغول امور الهيّه مي گردد كه يك سال بعد چند نفر از تجّار تبريز به سامرّا مشرّف مي شوند و با آية اللّه ميرزا محمّد حسن شيرازي رحمه الله ملاقات مي كنند؛ وقتي ايشان احوال شاگرد خويش را استفسار مي كنند، آنان در جواب مي گويند: يك ساعتي كه شما نصيحت فرموده ايد، تمام اوقات ايشان را گرفته و در شب و روز با خداي خود مراوده دارند.(2)
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت   توسط بنده خدا
|
چه زیبا گفتی مهربان معبود بی همتا ! بنده که نیستم
آخر می دانی مهربانم ؟!!! ....بیا محبوب من
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط بنده خدا
|
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.
پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی. آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ عزارئیل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:… ۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت. ۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد. در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت   توسط بنده خدا
|
قارون از بس گناه کرده بود، هرچی موسی نصیحتش کرد فایده ای نداشت خدا به موسی گفت عذابمو در اختیارت گذاشتم به زمین فرمان بده قارون تو خودش با مالش فرو ببره موسی گفت زمین قارون را بگیر یه مقدار از پاهای قارون فرو رفت تو زمین قارون فهمید دیگه کارش تمومه بنا کرد گریه کردن گفت موسی غلط کردم موسی گفت نه زمین قارون را بگیر نصفی از بدنش فرو رفت تو زمین بار دوم بنا کرد به التماس کردن موسی به خدا دیگه گناه نمیکنم من تسلیم تو میشم موسی گفت نه زمین قارون را بگیر تا سینش فرو رفت تو زمین بار آخر گفت موسی غلط کردم موسی گفت زمین قارون را بگیر بار سوم نفرین کرد قارون و تمام ثروتش تو زمین فرو رفتن موسی خوشحال شد فردا اومد کوه طور مناجات کرد هرچی خدا را صدا زد دید خدا جوابشو نمیده خدایا چرا جواب منو نمیدی من موسی هستم پیامبر تو خطاب شد موسی چقدر بنده ی من قارون دیروز تو را صدا زد تو جوابشو ندادی موسی به عزت و جلالم اگه یه بار میگفت خدا من اونو نجاتش میدادم من اونو میبخشیدم
******* فاصله بین مشکل و حل آن یک زانو زدن است اما نه در برابر مشکل ، بلکه در برابر خدا
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت   توسط بنده خدا
|
موضوع:نامه ای به خدا خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد... او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد... او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد... شخصی را به جهنم میبردند. در راه بر میگشت و به عقب خيره میشد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد. فرشتگان پرسيدند چرا؟ پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد ….. او اميد به بخشش داشت
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت   توسط بنده خدا
|
آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت . نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت...
چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید. زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت...! عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد. چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم ! مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم . عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید. گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ، که شوهرش را حجاج ملعون کشته است . او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند. عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست . بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد... هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت . مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد. چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت : اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ، ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم . اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان ! عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد. در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد ...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت   توسط بنده خدا
|
سرما بیداد می کند و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته، در یکی از بهترین شهرهای اروپا، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم. نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با آب بینی ام مخلوط میشود. دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس میسپارم. استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است. برف شروع میشود، آنرا از پنجره کلاس می بینم و خاطرات مرا میبرد به سالهای دور کودکی ... وقتی صبح سر را از لحاف بیرون آورده و اول به پنجره نگاه میکردیم و چه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و آسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه ... پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند که یخ بکند ... خاطرات مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد که اول سبک بودند و هرچه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر ... یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از آن بخار بلند میشد و حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوییت دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند ... این ماه اوضاع جیبم افتضاح است. البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر، راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود آورد، آن هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخرماه هیچ پولی در کار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درآمدتان که زیاد هم نیست متکی باشید. راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه ولو کوچک ... و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتان کمی بهم میریزد. ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار اندازد یاد یک دوست افتادم. البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار. یلدا یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه ... میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد و یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت ... برای چند ساعت کار در هفته که آنهم شاید گیر بیاید یا نه، نمی ارزید همه چیز را بخطر بیاندازم. یک آن در آن بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین آدم روی زمینم. یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلندشد که برود به شوخی یا جدی گفت: این شبا سفارت شام میدن، محرمه ... تو هم یه جوری خودتو بنداز اونجا و خداحافظی کرد و رفت ... سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و آنجا را تبدیل به حسینیه کرد و مراسم مذهبی را آنجا برگزار میکرد ... راستش آنشب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن ... که رفتم. رفتم در حالیکه از اینکارم دلخور بودم، نه بخاطر مسایل سیاسی و نه حتی بخاطر مسایل مذهبی ... که از خودم بدم می آمد که فقط برای شام خوردن جایی بروم ... اما زندگی خیلی وقت ها آدم را به کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام آنست ... و من ناچار بودم. دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم. در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که برنگشتم. وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه میخواند. کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم، نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد، دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جایی جز تنهایی خودم گریه کرده باشم. اما آنشب همه چیز فرق داشت چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من میان آن تیپ از آدمها خیلی انگشت نما بود. داشتم از خجالت می مردم، حس میکردم همه میدانند من برای چی آنجا هستم. سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا، هرکاری کردم نمی توانستم با خودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم. حس میکردم این غذا سهم من نیست، دوباره گریه ام گرفته بود پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم آرام پا شدم و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود. سرم را رو به آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم. دیگر سردم نبود، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را در خاطرات کودکی غرق کنم ... نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد. یک خانم پیاده شد و بسمتم آمد و گفت: شما غذاتون رو جا گذاشتید ... گفتم نه مرسی. این غذا مال من نبود ... گفت: چرا این غذای شماست ... فقط مال شما ! من میدونم و پلاستیکی را بدستم داد و گفت: میخوای برسونمت گفتم: نه ممنون با مترو میرم و با دست بسمت ایستگاه اشاره کردم. اون خانم گفت: پس حتما برو خونه و غذات رو بخور. این غذا فقط مال توست ... و سوار ماشین شد و رفت. نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود درون پاکت یک اسکناس پانصد یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده: "سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست را بخورم، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول بمن بخشید. پولی که زندگی یک دختر تنها در دیار غربت را نجات میداد. آن مرد از من خواست هر زمان که توانستم این پول را به یکی مثل آنروز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم. پس تو به هیچ وجه به من مقروض نیستی" ...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت   توسط بنده خدا
|
در کتاب نورالعیون از بحار چنین روایت می کند وقتی که ابن ملجم لعین مرتضی علی (عليه السّلام) را ضربت زد صعصۀ بن صوحان عبدی از آن حضرت پرسید که یا امیرالمؤمنین تو افضلی یا آدم صفی (عليه السّلام) حضرت امیر (عليه السّلام) فرمود: قبیح است شخص تعریف و توصیف کند نفس خود را و لکن تحدیث به نعمت پروردگار عالم صحیح و خوب است خدای عزوجل آدم و حوا را در بهشت منزل داد و ایشان را از خوردن شجره نهی فرمود: و آدم (عليه السّلام) با وجود نهی معبود از شجره تناوّل فرمود: و من بسیاری از مباحات خدا را از خوف لذت نفس ترک کردم و نزدیک آن نرفتم.
گفت:: تو بهتری یا نوح (عليه السّلام) فرمود: نوح قوم خود را نفرین نمود و من بر ظالمین حق خود نفرین نکردم و پسر نوح (عليه السّلام) کافر بود و رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم ) پسران مرا دو سید جوانان اهل بهشت فرمود: عرض کرد تو بهتری یا موسی کلیم الله (عليه السّلام)؟ فرمود:: خداوند موسی را به سوی فرعون فرستاد موسی (عليه السّلام) عرض کرد می ترسم مرا بکشند و رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم ) مرا برای تبلیغ سوره ي برائت مقرر فرمود: که در موسم حجّ بر قریش بخوانم و من رفتم و بر ایشان خواندم و با اين كه بسیاری از بزرگان آنها را کشته بودم مطلقاً از آنها نترسیدم. عرض کرد تو بهتری یا عیسی روح الله (عليه السّلام) ؟ فرمود: مادر عیسی (عليه السّلام) ساکن بیت المقدس بود چون هنگام ولادتش شد صدائی شنید که از این خانه بیرون رو تا فارغ نگردی داخل مشو این خانۀ عبادت است نه خانه ي ولادت و مادر من چون وضع حملش نزدیک شده به در خانه ي کعبه از برای شفاء حاضر گردید پس صاحب خانه دیوار کعبه را شکافت و مادرم را در میان کعبه انداخت و من در آن خانه متولد شدم و غیر خود را در این حالت با خود شریک ندیدم
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت   توسط بنده خدا
|
در کتاب نورالعیون از کتاب بحار مجلسی (ره) نقل می کند که وقتی حجاج بن یوسف ثقفی حُره دختر خلیفه سعدیه را طلبید و به او گفت: شنیده ام که تو علی (عليه السّلام) را بر ابی بکر و عمر و عثمان ترجیح می دهی. حُرّه گفت: والله کسی که این خبر را به تو گفته دروغگو بوده است والله من علی (عليه السّلام) را بر آنها تفضیل نداده ام لکن علی (عليه السّلام) را از آدم و نوح و ابراهیم و داود و سلیمان و موسی و عیسی ( علی نبّینا و علیهم السّلام ) افضل می دانم حجّاج گفت: وای بر تو من تفضیل علی (عليه السّلام) را بر جمعی که از صحابه ي حضرت رسول (صلي الله عليه وآله وسلم ) بودند انکار می نمایم و تو می گوئی من او را از هفت نفر پیغمبران خدا بهتر می دانم پس اگر شاهدی بر صدق دعوای خود نیاوردی سرت را از تن جدا می کنم حُرّه گفت: به شرط اين كه اگر شاهدی آوردم که فهمیدی صحت آنرا انکار ننمائی حجّاج گفت: با خدا عهد کردم که اغماض ننمایم بعد حجّاج پرسید به چه دلیل علی (عليه السّلام) را بر آدم تفضیل میدهی حُرّه گفت: خداوند عالم در قصّه آدم اِسناد معصیت و غوایت به او داد پس از آن توبه ي او را قبول کرد و مولای مرا در سورۀ (هَل أتی) به سعی مشکور اختصاص داد و مولای من به قدر چشم برهم زدنی معصیت حقتعالی را نکرد و ملامت، ملامت کنندگان جز بر طاعتش نیافزود.
و آیا مُنافی این دلیل چیزی داری؟حجاج گفت: ندارم. پس حجّاج گفت: به کدام دلیل او را تفضیل بر نوح می دهی. حُرّه گفت: به نص قرآن. زنان نوح و لوط کافره بودند و با ایشان خیانت کردند و زوجه ي مولای من فاطمه ي زهرا ( علیها سلام الله) است که خداوند تزویج او را در زیر سدرۀ المنتهی کرد و فرزندان او حسن (عليه السّلام) و حسین (عليه السّلام) بودند که هر دو سید جوانان اهل بهشت می باشند و پیغمبر (صلي الله عليه وآله وسلم ) آنها را بر دوش خود سوار می نمود و حضرت امیر (عليه السّلام) به ایشان فرمود: خوب بار برداریست بار بردار، بپیغمبر (صلي الله عليه وآله وسلم ) فرمود:: خوب دو سواری هستند اینها و پدر آنها بهتر است از ایشان و چون حسنین (عليهما السّلام) دو سیّد و آقای اهل بهشت می باشند و به نص پیغمبر (صلي الله عليه وآله وسلم ) پدر آنها امیرالمؤمنین (عليه السّلام) از آنها بهتر است چرا باید افضل از نوح نباشد و اگر منافی این کلام حرفی داری بگو حجاج گفت: ندارم. حجاج گفت: دلیل تفضیل علی (عليه السّلام) بر ابراهیم چه چیز است ؟ حرّه گفت: ابراهیم (عليه السّلام) از خداوند کریم خواهش دیدن زنده کردن اموات را نمود خطاب از حقتعالی رسید (اوّلم تُؤمِن) یعنی آیا ایمان نیاورده که من قدرت دارم جواب داد (بلی و لکن لیطمئن قلبی) یعنی ایمان آورده ام لکن می خواهم قلبم آرام گیرد و مولای من دعوی بزرگی نمود که قبل از او و بعد از او احدی مدّعی این مقام و قائل به این کلام نیست فرمود: (لوکُشفَ الغِطاء ما ازددتُ یقیناً)؛ یعنی: مرتبه یقین من به جائی رسیده که اگر پرده از روی کار بردارند و عالم غیب آشکار شود به یقین من افزوده نشود، زيرا که حقایق اشیاء را همان طوری که هست دیده ام و بر اسرار الهی جل شأنه چنان چه شاید و باید واقف گردیده ام پس اگر منافی این کلام حرفی داری بگو. حجاج گفت: حرفی ندارم. پس حجّاج گفت: به چه جهت او را بهتر از داود می دانی حرّه گفت: هنگامی که داود (عليه السّلام) و سلیمان (عليه السّلام) را صاحب زراعت در باب خوردن گوسفند قوم حکم نمود و داود (عليه السّلام) از حکم او عاجز شد حقتعالی حکم را تفهیم سلیمان نمود و رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم ) درباره مولای من (اقضاکم علی ع) فرمود: یعنی عارف تر به قضاوت از تمام شما علیّ (عليه السّلام) است پس اگر منافی این حرفی داری بگو حجّاج گفت: حرفی ندارم لکن دلیل تفضیل او را بر موسی (عليه السّلام) می خواهم حُرّه گفت: چون موسی (عليه السّلام) به جهت کشتن قبطی از فرعونیان ترسید خوفناک روانه مداین گردید تا اين كه به پیغمبری رسید باز از کشته شدن خود خائف بود و از خداوند مجید یاری کردن هارون را برای خود طلبید و خداوند عالم مسئلت او را اجابت فرمود: و او را به خطاب (یا موسی لاتخف انی لایخاف لدیّ المرسلون) مطمئن گردانید بعد از آن به امر الهی تن در داد و رو به فرعون و قوم او کرد و مولای من شبی که مشرکین اراده قتل سیدالمرسلین (صلي الله عليه وآله وسلم ) را نمودند بر فراش ابن عم خود خوابید و جان خود را فدای آن شفیع امم گردانید و اصلا و مطلقاً نترسید تا آیه (و من الناس من بشری نفسه ابتغاء مرضات الله) یعنی از مردمان کسی هست که می فروشد و بذل می کند جان خود را به جهت خشنودی خدای تعالی در شأن او نازل گردید اگر برخلاف این کلام سخنی داری بگو حجاج گفت: ندارم، اما علّت افضلیت او را از عیسی (عليه السّلام) می خواهم حرّه گفت: با اين كه مادر عیسی (عليه السّلام) از سکنه و سدنه بیت المقدس بود در وقت ولادت عیسی (عليه السّلام) به امر خدای تعالی از آنجا بیرون رفته در پای درخت عیسی (عليه السّلام) متولد شد و مولای من چون مادرش را درد زائیدن گرفت و متوسل خانه کعبه شد و از خداوند تعالی شفا طلبید دیوار خانه کعبه شکافته شد و بی اختیار وارد خانه گردید و آن مولود مبارک را بر زمین نهاد و مثل این فضیلت در جهان کسی ندارد پس اگر بر نفی این معنی سخنی داری بیان فرما، حجاج گفت: والله اگر این دلیل های واضحت را نمی شنیدم هر آینه معذّبت می کردم به عذاب های شدید پس حجاج جوائز بی شماری و عطایای بسیاری برای حرّه مقرر کرد و او را مقضی المرام رخصت داده روانه نمود.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت   توسط بنده خدا
|
|
|